ملا محمد مومن كرمانى

182

صحيفة الارشاد ( تاريخ افشار كرمان - پايان كار صفويه ) ( فارسى )

ايران دستى داشت و مورد توجه مرحوم اقبال آشتيانى بود « 1 » - و آثار تاريخى اصفهان را احياء كرده است ، فرزند همين مجد الاسلام است . پسر ديگر او محمد خان بود ، كه طبيب بود ، « 2 » و پسر ديگر عبد الحسين خان مجد كه وكيل دادگسترى بود ، و بالاخره بهرام خان مجد كه او مردى حقوق‌دان و نويسنده و صاحب فكر بود ، و در آخر عمر نيز قدمى در راه سياست و كسب قدرت برداشت ، و البته به سر فرود آمد . اين بهرام خان آدمى خوش‌مشرب و خوش‌قلم و به قول مرحوم يغمائى « . . . مردى فاضل و خوش‌بيان بود ، و شعر هم مىگفت ، و شعر را خوب مىخواند . چندى

--> ( 1 ) - مرحوم اقبال ، وقتى صهبا درگذشت - مقاله‌اى در يادگار ، در رثاى او نوشت . ( 2 ) - او رئيس بهدارى سيرجان بود ، كمى حركات عجيب داشت و گاهى خود را به جنون مىزد . يك وقت آمده بود پاريز . پدرم نامه‌اى به وزير بهدارى نوشته و بيمارستان خواسته بود . وزير بهدارى نوشته بود برويد به پاريز و اگر جاى خوبى است تيمارستان يا آسايشگاه مسلولين در آنجا بسازيد . پدرم به وزير بهدارى خيلى صريح نوشته بود : مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان . هشتاد سال عمر دارم و تاكنون يك مسلول يا يك ديوانه در تمام كوهستان نديده‌ام ، حالا شما مىخواهيد چنين جايى را مركز ديوانگان يا مسلولين ساير ولايات بسازيد ؟ مرحوم محمد خان مجد براى رسيدگى به اين مكاتبات آمده بود . شب با پدرم شوخى مىكرد . پدرم گفت : اگر هوش و حواس شما به‌جاست ، جواب وزير را قطعى بنويسيد كه مطلب قطع شود . من مطمئنم كه اينها بيمارستان را تيمارستان خوانده‌اند ! مرحوم مجد گفت : جناب حاج آخوند ، بى خود اميدوار نباش كه وزير ما هم آنقدرها هوشيار نيست ، و بعد توضيح داد : - من كه اندكى ديوانگى دارم ، رئيس بهدارى سيرجان شده‌ام . دكتر وكيلى ( مقصودش مرحوم على اكبر خان ميرحسينى وكيلى طبيب حاذق تحصيل‌كردهء آلمان بود ) ، دكتر وكيلى كه مقدارى از من ديوانه‌تر است رئيس كل بهدارى استان كرمان است ، حالا ببين آن فلان فلان شده چقدر بايد ديوانه باشد كه به وزارت بهدارى رسيده باشد ! در باب اين محمد خان و هم‌شاگردى بودن او با خسرو پسر ايرج ميرزا ، رجوع شود به يادداشت نگارنده در اژدهاى هفت سر ، چاپ دوم ، ص 140 . او گاهى مقالاتى هم مىنوشت و پروفسور محمد مجدزاده امضاء مىكرد . اصلا همراه قشون اسپيار S . P . R . به هند رفته ، و طب را عملا در هند آموخته بود . يك شب ، تمام معراج‌نامه ابن ديلاق را از حفظ خواند براى پدرم ، و من تندتند آن شعرها را يادداشت كردم - و بعدها در حاشيه معراجيه پيغمبر دزدان - آن را چاپ كردم .